تبليغاتX
به من نگو دوست دارم
به من نگو دوست دارم
دلم برای شکستن هنوز کوچک بود

امروز هم دلتنگم مثل دیروز
 

بی اختیار مینویسم،از تمام لحظه هایی که قرار است از راه برسند.از تمام روزهای خدا که با عجله میدوند!از تمام دقایقی که هجوم سرسبز کلمه ها در ذهن هر عاشقی غوغا میکند . بی اختیار لبخند میزنم. نمیدانم به چه چیزی !شاید به همین دقایق سبز ،شاید به همین شبهای طولانی،شاید به تمام نشانه هایی که لمس کردنشان مرا به آرزوهای دور و درازم پیوند میزند. شاید هم به خودم که این بار ،در چنین روزی بهانه ای برای نوشتن پیدا کردم! بی اختیار زیر لب زمزمه میکنم:((شاید

هم به تو لبخند میزنم...تو که پنهانی در سطر سطر شعر منی        

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و نهم تیر 1388ساعت 12:49  توسط مهدی  | 

دلم هواتو کرده

امروزصبح بازدلم هوای آمدنش کرده بود هرچقدربه ذهنم التماس کردم که خواب دیشبم رابرایم به تصویربکشاندولی نشد گریه کردم تاشایداشکهایم گره گشای کارم شوند امابازهم نشد سوختم ولی نشدانگارهمه چیزوهمه کس دست به دست هم داده بودند تا طعم تلخ فراموشی را به من هدیه بدهند امروزفقط سوختم وگفتم کاشکی صبح طلوع نمی کرد

 

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387ساعت 9:5  توسط مهدی  | 

05 کرمان
 

05 کرمان

سلام بچه ها من باید ۱۹ اسفند برم خدمت به همین خاطر فعلا نمیتونم آپ کنم به همین خاطر از همه

کسائی که اومدن نظر دادن ندادن نیومدن خلاصه کلی ممنون مر ۳۰

این شعر هم اخرین آپم تقدیم به تموم بچه های با معرفت ایران زمین .

 

 

شاخه با ریشه خود حس غریبی دارد

 

                                    باغ امسال چه پاییز عجیبی دارد

 

غنچه شوقی به شکوفا شدنش نیست دگر

 

                                    باخبرگشته که دنیا چه فریبی دارد

 

خاک کم آب شده مثل کویری تشنه

 

                                 شایداز جای دگر مزرعه شیبی دارد

 

سیب هر سال این فصل شکوفا میشد

 

                              باغبان کرده فراموش که سیبی دارد

                

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 12:23  توسط آرش | 

زندگی تهمتی است بر بیچارگان
زندگی تهمتی است بر بیچارگان
+ نوشته شده در  سه شنبه نهم بهمن 1386ساعت 14:27  توسط مهدی  | 

مرگ
 

گفته بودی دوشنبه میائی اما امروز پنجشنبه است

و من نمیتونم بگم دوست دارم

حمدت رو بخون و برو

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 21:20  توسط  | 

مرگ ...............

 

مرگ آهسته می آید

تا جان مرا به یغما ببرد

اما من غافلگیرش می کنم و همزمان با  پرواز قناری

از اتاق خارج می شوم

مرگ می ماند و اتاق خالی !

با یک تکه گوشت متعفن بی ارزش

که با سبد  سبد خستگی پوشانده شده

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 15:26  توسط  | 

تو بی وفا بودی ومن ....
تو بی وفا بودی و من ....

من عاشقش بودم ولی اون نبود

 من هنوز دلتنگشم ولی اون نیست

 من تا ابد دوسش دارم

ولی میدونم که اون هیچ وقت دوسم نداشت

 من هنوم هر شب خوابشو میبینم

 ولی میدونم اون حتی حاضر نیست توی خواب منو ببینه

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 15:21  توسط  | 

خدا خودت منو به این دربه دری عادت بده...........

يه روز با يه شاخه رز سرخ به ديدنم اومدی

گفتی:دوست دارم

  يه روز ديگه با يه شاخه رز زرد به ديدنم اومدی

 بهم گفتی ديگه دوست ندارم

 روز بعدی با يه شاخه رز سفيد...گذاشتيش روی سنگ قبرم

 بهم گفتی:منو ببخش...فقط يه شوخی بود !

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 10:37  توسط مهدی  | 

بزار کم شم من از آینده تو

چقدر دلتنگت بودم  بهت زنگ زدم

دینگ ..

بفرمائید !!!

سلام حالت خوبه ؟

ببخشید آقا اشتباه گرفتید.....!!!!

لطفا دیگه مزاحم نشید !!!

تلفن رو قطع کردی

وتو هیچ وقت نفهمیدی من اون شب چه طوری

خودمو به خونه رسوندم .

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مرداد 1386ساعت 10:33  توسط مهدی  |